..تو میری ولات و من اگه شهید شدم به خانواده ام بگو  دوچرخه ی مرا به دوستم سید علا بدهند..

چند وقتی بود که می خواستم باهاش حرف بزنم ، اما هر بار - یه جور - از دستم در میرفت. یکبار می گفت "وقت ندارم" ، یکبار دیگه : "یه وقتی دیگه"... تا بالاخره گیرش انداختم. یه روز باهاش از شنبه تا خورموج هم مسیر شدم و اونجا بود که سر صحبت را باهاش باز کردم.
گپ و گفت پایین حاصل پچ پچ های من و جانبازی است که هفتاد و دو ماه حضور در جبهه ها دارد ،همیشه ی خدا چفیه می اندازد و هنوز هم می گوید کاری نکرده ام. شاید راضی نباشد که من حرفهای خصوصی اش را بنویسم. اما باید بنویسم تا خیلیها که هنوز او را کامل نمی شناسند ، بشناسند.
لطفا گفتگوی من و مشهدی (ببخشید ، کربلایی ..) نه ببخشید حاج علیرضا فهیمی را با صدای بلند ، توی دلتان بخوانید.

من: چی شد جبهه ای شدی ؟
ج : من نمیتونستم جبهه ای نشم . راستش را بخواهید من از همان اویل انقلاب  چفیه می بستم و دوست داشتم بسیجی باشم...به اقتضای شرایط سنی ام ،دوران نوجوانیم مصادف بود با شروع جنگ تحمیلی. هر وقت از کنار بسیج رد می شدم که به اتفاق دوست و یار شفیقم سید علا (منظورش مهندس سید علاالدین امیری است) بریم مدرسه ، صدای نوحه و مارش جنگ از بلندگوی بسیجی می اومد که اونروزها آقای درگویی مسولش بود ( وقتی اسم درگویی را می گوید سری را به نشانه ی حسرت تکان میدهد) ...با خودم می گفتم یعنی میشه که منم یه روز برم جبهه و از وطنم مثل دیگر مردان غیور کشورم دفاع کنم.. و این شد که یهو متوجه شدم که تو واحد پشتیبانی میادین جنگی هستم.

علیرضا فهیمی-سید علاالدین امیری


من :نه این نشد ، چجوری رفتی ؟ چرا  کامل نمیگی؟

ج : با هزار مکافات پدرم را راضی کردم که برم جبهه ، و با شوق تو بسیج ثبت نام کردم.چند باری هم رفتیم تا مرکز شهرستان ولی چون هم قدم کوتاه بود و هم سنم کم بود، نمی پیرفتند. تا اینکه با کمک یکی از بچه ها کپی شناسنامه ام را دستکاری کردم و به هزار مکافات مسوول گزینش شهرستان که یه پاسدار برازجانی بود  قبولم کرد، اما از شانس بد من تعداد نفرات متقاضی کم بود. خوب یادمه اون موقع از خورموج یک نفر ، از سنا یک نفر از شنبه پنج نفر و از روستای باغان هشت نفر اومده بودیم.

دو روزی برگشتیم خونه و آقای درگویی دوباره تبلیغاتشو شروع کرد (مگه کسی می تونست خودشو کنترل کنه و نره ثبت نام کنه) .باز رفتیم خورموج ، اینبار از شنبه دوازده نفر اومده بودند . باغان همان هشت نفر و خورموج و دیگر روستاها شانزده نفر..

با اتوبوسی ما را به اردوگاه جهرم جهت آموزش نظامی بردند.

(اینجا که رسید صحبتشو قطع میکنم)حاجی یادت میاد از شنبه کی باهات بود؟

ج : درست یادم نمیاد اما شریف درج (پدر شهید درج)؛ حاج خورشید رفعت پور و ایرج دهاز را  یادم میاد..

من : لطفا ادامه بدید..

: یکی دو ماهی آموزشی بودیم و بر گشتیم چند روزی مرخصی شنبه. اینبار دیگه از کسی خجالت نمی کسیدم که منو از جبهه برگردونده باشند...خوشحال بودم که یعنی منم بالاخره پذیرفته شدم.

بعد از مرخصی من پشت خط مقدم جزو دسته انتظامات بودم و دوماهی کار  انتظاماتی در تیپ 14 کوثر انجام میدادم.

دوباره برای ده روز اومدم مرخصی..که..که اینبار بابام گفت  : حالا که به سلامتی تو برگشته ای ، باید خونه بمونی تا من برم (نوبت منه) لاجرم قبول کرد و خانه ماندم .

چند روزی که خونه بودم ، همه ش صدای بلند گو بسیج و صوت خوش درگویی هواییم میکرد تا اینکه ، دل را زدم به دریا و برگشتم تیپ. فردای آنروز بعد از مراسم صبحگاه وقتی که داشتیم برای صبحانه می رفتیم . از دور بابام را دیدم. سعی کردم او متوجه نشود ولی از شانس بدم در سازماندهی هر دومون تو یه دسته افتادیم.

فرمانده متوجه شده و پرسید شما دوتا با هم چه نسبتی دارید؟ و .. راستشو گفتیم اما بابام گفت اون قرار بوده خونه بمونه و من اینجا باشم.

به هر درد سری بود فرمانده گردان را راضی کردیم که جفتمون بمونیم.اما فرمانده هم مشروط به جابجایی بابام در یک دسته دیگر موافقت کرده بود.

این بود که من و بابام صد و یک روز با هم و در یک گردان ، اما در دسته های جدا در "جفره" ی اهواز با هم بودیم.

من : تو که همه ش جبهه بودی ، پس کی زن گرفتی ؟

ج : یک سال و نیمی می شد که مرتب بین جبهه و شنبه در تردد بودم ، تو یکی از مرخصی هام که اومدم دیدم بدجور برام نقشه ریختن  (میخوام برام زن بگیرن تا دیگه جبهه نرم) و من بهشون گفتم من با زن مشکلی ندارم ، ولی زن هم باید با جبهه رفتن من مشکل نداشته باشه.و دوباره رفتم جبهه سه ماهی اونجا ماندم.

دوره بعدی مرخصیم ده روز بود ، روز سوم مرخصیم رفتیم خواستگاری دختری از "آب پخش" که با معیارهای من جور در میومد.(خواهر شهید بود) تو همون جلسه ی نخست نسخه ی ما را پیچیدند و قرار شد تا قبل از اتمام مرخصی من کل مراسم"عقد پا تخت" انجام بشه.

مقدمات فراهم شد و من تو روز پنجم مرخصیم به اتفاق یه مینی بوس آدم (پابیگی) رفتیم آب پخش برای مراسم عقد و سپس آوردن عروس ، کــــــــه...

(اینجا آه بلندی کشید و بعد از مکثی ادامه داد)

اول غروب یهو  یکی از همسایه هاشون خبر اوردند که برادر خانمم(عروس) زخمی شده و الان تو بیمارستان اهوازه.

من  از دو سو شکست خورده بودم ،اول اینکه از قافله همرزمام جدا شده بودم و.. (مکث عمیق حاجی)

من : دوم چی ؟بگو دیگه؟

ج :دوم اینکه عروسیم داشت بهم میخورد.(اینبار لبخند میزنه)

همه مون جمع کردیم و داشتیم برمی گشتیم. بیرون از آب پخش یهو موتوری(موتورسواری) جلومون وایستاد،برادرش بود  و گفت "بیایید زنتونو ببرید".

... خلاصه ما ساعت دو صبح عروس اوردیم ولات.

من : خب..

ج : من مرخصیم تموم شد و با اعزام نیروی دوباره درگویی رفتم که برگردم جبهه.وقتی پشت لندکروز نشسته بودم تو جمعیت چشمم به زنی افتاد که چشماش خیس بود و برایم دست تکان میداد.... تازه فهمیدم که ازدواج کرده ام.

من : آقای درگویی در رفتن شما و امثال شما به جبهه چه نقشی داشت ؟

ج : به جرات میگم درگویی با نوحه هاش،روضه هاش و کلا تبلیغاتش سهم به سزایی در تهیج مردم داشت ، باید بگم که او آهنگران شنبه بود.هرجا هست ایشالله سلامت باشه.قطعا تلاشهای اون در این عرصه ، کمتر از حضور در جبهه نیست.

من : برگردیم به همون فضا.. با کدام از شنبه ای ها هم میدان بودی؟

ج : خیلی ها بودند ، اصلا بگو کیا نبودند، مرتضی آزمون، علی رضایی،شهید غضنفر بازدار،شهید ملاعلی آزمون، شهید حسن درج، شهید تاج الدینی ،غلامعباس صحراگرد ،علی رضایی ،ابراهیم گرگین و..و.. و.. الان درست یادم نمیاد چون من مناطق مختلفی بودم.

من : با کدام از شهدای ولات خاطره داری؟

ج : در منطقه خور عبدالله و در گردان مالک اشتر من ،بهادر خاکی و عباس  صحراگرد با هم بودیم و (شهید) غضنفر بازدار ، شهید اونجا هم مثل ولات فوق العاده بزله گو و شوخ بود ،همه ی گروهان رو با شوخیاش سرگرم میکرد.یه دفعه غضنفر اومد پیش ما تا برگه تسویه حساب دستشه و می خواست بیاد ولات.گفت بچه ها اگه نامه ای یا سفارش دارید بدید که من فردا دارم میرم شُـنبه.ما (من و عباس) نامه نوشتیم و او هم یه دفتر داشت که به من داد و یه پوتین هم به غلامعباس.

و شب عملیات شد و دیگه ندیدمش..

 فردای اونروز بود که از بچه ها شنیدم دیشب زخمی شده و تو عقب نشینی..احتمالا زخمی شده بود و در باتلاق گیر افتاده بود.. یادش بخیر و راهش مانا (حاجی اینا را به بغض تعریف کرد)

راستی گفتی خاطره ...بزار بگم که :

تو یکی از دفعات که با مرتضی آزمون بودم ، یه شب  اتفاقی با هم نگهبانی میدادیم و با هم سر شوخی باز کرده بودیم . من گفتم تا حالا چند تا عراقی کشتی ؟ اون گفت درسته که نکشتم اما حالا می کشم. و بعد روی یکی از جنازه های بغثی ملعون که توسط آب کنار شط اومده بود یه خشاب خالی کرد که یعنی..

و چند لحظه بعد بهم خبر دادند که باید با دو تا کمکی هام تو حالت آماده باش باشم (من آر پی جی زن بودم) و من اینو میدونستم که یعنی عملیات در پیش داریم. همونجا به مرتضی گفتم ..تو میری ولات و من اگه شهید شدم به خانواده ام بگو دوچرخه ی مرا به دوستم سید علا بدهند و خودت هم به سید بگو هر وقتی رفتی برای خونه آب بیار یه یادی هم از رفیقت بکن.همون شب من سی و پنج موشک آر پی جی سمت مقابل شلیک کردم.

علیرضا فهیمی در حال شلیک آر پی جی


اما متاسفانه قسمت نشد که برم ..

من : شاید از بد شانسی سید علا بوده که دوچرخه بهش نرسه..

(می خندیم و من منتظرم که ادامه بدهد)

چیزی نمی گوید و من دوباره می پرسم : چقدر حضور در میادین جنگ داری و کدام عملیات به درجه رفیع جانبازی رسیدی؟

ج : هفتاد و دو ماه حضور در جبهه دارم و حتی تا شش ماه بعد از آتش بس هم اونجا بودم و در عملیات والفجر هشت هدایای کوچک من به وطنم پذیرفته شد.

من : خب بعد از جنگ چکار کردی ؟

ج : مثل همه ی مردم به روال زندگی عادیم برگشتم و حسرت روزهایی را خوردم که لایق شهادت نبودم.

من : این چیه پشت ماشینت نوشتی ، فکر نمیکنی خیلی تصنعی به نظر بیاد ؟

(پشت ماشینش نوشته : کربلای جبهه ها یادش بخیر)

ج : شاید برای خیلی ها مصنوعی به نظر بیاد ولی برای من هیچ وقت یاد آن دوران از بین نمی ره. شاید برای جوانان و بعضی از مدیران که جنگ را ندیدند مسخره به نظر بیاد اما باور کنید من با همین روحیات زنده ام.

من : تا کی بسیجی خواهی بود و اصلا بسیجی بودن برات چقدر ارزش داره؟ مسولیتی هم بعد از جنگ تو بسیج بهت داده شده یا نه ؟

ج : من تا زنده ام سعی خواهم کرد آنگونه که در توانم هست بسیجی بمانم .هیچ وقت دنبال مسولیت نبوده ام اما قریب به بیست سال معاون و فرمانده ی پایگاه امام سجاد شهر شنبه بودم و همیشه پایگاهم پایگاه اول منطقه از نظر فعالیت ها بود. و الان برام مهم نیست که فرمانده باشم یا عضو عادی بسیج ، برایم مهم این است که مرا بعنوان بسیجی قبول داشته باشند.
من : فکر میکنی چرا جوانان امروز ارزشهای واقعی بسیج را در نمی یابند؟
ج : من تصور میکنم ما رسالت مان را در راستای معرفی درست و واقعی بسیج انجام نداده ایم. وقتی تصمیم گیرنده ها تفکر و تصور درستی از بسیج ندارند نباید غیر از این هم بشود.
امروزه همه ی واسطه دار ها دارای سمتند ولی بی واسطه ها -همان بی ترمزانی که به تعبیر حضرت امام در میادین حضور داشتند-اینک پشت خط مانده اند.
توی همین شهر خودمان مگر کسی هست (غیر از خودم) که سوابق حضور در جبهه اش بیشتر از محمد گرگین مجرد یا غلامعباس صحرا گرد باشد؟ نداریم به والله ...اینک موقعیت شغلی این دو نفر چجوره؟ همه گان که می دانند.
حالا بماند که آقای علی رضایی -که دارای سوابق درخشان بسیجی و حضور در میادین است- صاحب  نیمچه جایگاهی است.
من : در حال حاضر دارای چه سمتی هستید؟
ج : من دو دوره یعنی (شش سال) عضو شورای اسلامی شهر شنبه بوده ام و چندین سال هم عضو شورای حل اختلاف شهر . اما در حال حاضر عضو افتخاری شورای حل اختلاف شهرستان دشتی هستم.
ضمن اینکه بیش از صد کاروان زیارتی عتاب عالیات (عراق) ، سوریه و مشهد را مدیریت کرده ام.
من : آیا فرد دیگری هم در استان بوشهر وجود دارد که به اندازه ی شما دارای سبقه حضور در میادین مقدس دفاع در برابر رژیم بعث عراق بوده باشد ؟
ج : بعید میدانم و شاید هم اگر بگویم نه، به گزاف نگفته باشم.چند سال قبل در بررسی بعمل آمده سپاه استان ، منو به عنوان فردی که بیشترین سبقه را در استان دارد به تهران فرستادند و از دستان آیت الله شاهرودی (رییس وقت قوه قضاییه) لوح تقدیر و کمک هزینه سفر مکه دریافت نمودم.
من : و صحبت پایانی...
حرف خاصی نیست جز اینکه سفارش کنم همه ی خواهران و برادران عزیزم را به درک  ارزشهای واقعی بسیج.
 و تشکر از شما بخاطر گوش دادن به حرفهام.

تصاویر :
یـــــــــک ، دو، ســـه ، چهـــــــار ، پـنـج ، شـش




......................................................................................................................
پ ن :
تصاویر بالا : آرشیو شخصی حاج علیرضا فهیمی
با تشکر از خانواده محترمشان که عکسها را در اختیار بنده گذاشتند.