1

تصورش سخت نیست اینکه زیر خروارها "کلمه" نای نفس کشیدن نداشته باشی و نتوانی جمله ای برای شهرت بنویسی. سخت نیست اینکه طی چند روز – هزار بار – به تماشای "گورهای دسته جمعی" شهرت رفته باشی و هر لحظه تصور کنی کودکی زیر آوار صدایت میزند.

سخت نیست فکر کنی همینکه اینجا نشسته ای و به صفحه مانیورت خیره شده ای ؛ شاید مادری حتی در دل شب و هنوز بعد چند روز لای سنگ و آجرهای فرو ریخته خانه اش دنبال یادگاری از "طفل"  سه ساله اش میگردد..

اینکه نشسته باشی و هی منتظر باشی کسی صدایت بزند: " دی والله کمک نمیکنی بِچه هام زیر آوار در بیارُم"؟

 

2

از چه بغض کنی و بباری؟ از اینکه مردم شهرت لای فاضلاب های خودشان و بین انبوهی از گرد و خاک ِ آورهایشان نفس بکشند و تو هی به پیام های تسلیت دوستان شاعرت جواب بدهی... یا اینکه با سناریو مشخص خبرنگاران همه چیز را خوب جلوه دهی؟

از چه بغض کنم که حق باشد؟؟

اینک اینروزها شهرم همه ی حرفش ویرانی است و من به انبوه مردمش فکر میکنم که در حسرت جرعه ای آب یا تکه ای یخ مقابل لنزهای مدعی کم می آورند یا با هم دعوایشان می شود...

 

3

برای تو می نویسم ؛ برای تو که نیامدی و به بدبختی من و مردم شهرم لبخند بزنی و بعد پشت سرمان مسخره مان کنی...

به تو می نویسم که می دانیَم ، می خوانیَم ...

"حنانه"؛ نازگل دوست شاعرم زیر خروارها خاک و حنانه های کوچک و بزرگ شهرم چشم براه دستان مهربانی شمایند و من هنوز در حسرت کلمه ای که بیابم و برای سپاس تقدیمتان کنم.

 

دستانتان پر مهر

 

فرشید ابراهیمی

یکم اردیبهشت ماه نود و دو

یک دقیقه بامداد - شهر شنبه