. اینبار میخاهم به زبان لاته ی دهاتیم برایت بنویسم.اینبار میخاهم تو را خطاب کنم تا بال قبای کسی را باد نوزد

تا مجبور نباشم هر کس و ناکسی را جواب دهم






سلام محبوب من

امروز شصت و دوازده روز میگذرد که معصومیت تو را لک زده اند

 

ندیدنت آنقدر آزارم میدهد که هنوز هم با اشک می نویسم.


سالها بود که می شناختمت ، سالها بود که ندیده بودمت ، آخرین دیدار ما ما سال 80 روستای باغان بود.

راستش را بخاهی دلم برات تنگ نشده بود اما بی اشتها نبودم که – ولو برای لحظاتی کوتاه – ببینمت. دورادور جویای احوالت بودم اما دستم جایی بند نبود و یارای اینم نبود که بیام آنجا که تویی..

تو؛ اما آن دورها ایستاده بودی و کرشمه هایت را به پای مردمی می ریختی که من ندیده بودمشان.

 

بیستم فروردین نود و دو بود که ناگهان فیلت یاد من و شهر کوچکم کرد. تو در قصه های پدر بزرگ های ما غولی بودی که کسی یارای مقابله ات را نداشت و بدتر اینکه هیچ کس ترسیم درستی از چهره ات نداشت.

اولین خبر را یکی از دوستان شاعرم رساند که تو اینک "شُـنبه" را قرق کرده ای..

دلم هرّی ریخت و سعی کردم با شهرم تماس بگیرم. اولین و البته آخرین تماس با پدرم بود که با گریه جواب داد: "بواا هر چطوره خودتو برسون، ولاتی دیگه نموندن"

بوق..بوق..بوق و تلفنها دیگر همراه هیچ کسی نبودند.

تو وارد شهر شده بودی و کلی هم گرد و خاک به پا کرده بودی. آمدنت آنقدر مهم بود که تمام تلوزیونهای دنیا نشانت دادند و تو استوار و مردانه ایستاده بودی و به ریش شهر می خندیدی. تو ایستاده بودی و شنبه را جهانی کرده بودی.

بعدترها از پدرم شنیدم که: آمدنت بوی گوگرد میداد.

تو دیگر چرا؟ قرار نبود گند خیلی از چیزها را بالا بیاوری! تو که بد بو نبودی.

نگاه تمام دنیا سمت تو و شهرم چرخیده بود و بزرگی تو را با انگشت هایشان به هم نمایش میدادند.

من اما همه ی تنم لرز بود و اشک..

هر جور بود روز بعد(چهارشنبه) خودم را به تو و شهرم رسانده بود.

آمدنت اگر چه یهویی، اما آنقدر صدا کرده بود که مردم شهر را یارای همصبتی با مسئولین نبود و باورشان نمیشد آنهایی که از شهر جز نامی نشنیده بودند اینک کنارشان باشند.غافل از اینکه تعدایشان از سر اجبار آمده بودند.


 :حاج حسن زیارتی رفت

این را دیشب بهم گفته بودند

و  هزااااار بار دیگر هم شنیدمش.

حاج حسن کیه که همه از اون میگن؟


همه ی شهر بزرگیت را تعظیم کرده بود و سر بر روی خاک گذاشته بود. چه مظلومیت عجیبی داشت شهرم.

آقای زلزله خودت  یادت هست که من چند بار به تو سجده کردم؟

رد پوتین هایت روی سینه "حنانه" سه ماه مانده بود .


قلعه داراب خان که سالها و بارها برای ماندنش تلاش کرده بودم از ترس خودش را خراب کرده بود و لال شده بود.

وه .. که عظمتت همه را ترسانده بود. تو؛ اما- در آرامش مطلق- هر چند لحظه یکبار غرشی میکردی و باز هم شهر می لرزید.

آمبولانس ها جیغ می کشیدند و مردم شیون..

گرد مرگ پاشیده بودند روی شهر تا تو را بدنام کنند ولی این باعث نشد که من تو را دوست نداشته باشم.


....



ادامه دارد.